![]() |
|
![]() |
سرم آنقدر درد میکند که حد ندارد. خاطرههای بد خیلی توی ذهن من نمیمانند اما به گمانم دیشب را هرگز فراموش نکنم. شب بخیر. کاش فردا روز بهتری باشد. آرامتر. کم حرفتر. دور تر. سر به زیر تر و سختتر ...
مرا عهدیست ...
به دیوونگیم دل نبندی، بری ...
یادم نیست آخرین باری که اتاقم اینقدر مرتب بوده باشد، کی بود. خودم دارم حظ میکنم. مانده فقط روی میز را گردگیری کنم. کتری بجوشد و برای خودم چای درست کنم. خدا کند عصر جمعه خوبی باشد. راستی! یادم باشد باید بنزین هم بزنم.
بگو چه چاره کنم ...
نتیجه همه شادیهای کوچکی که برایتان نوشته بودم، هقهق گریهای بود که توی تاریکی دیشب گم شد. امروز سر کار نرفتم. تصمیم گرفتهام اتاقم را مرتب کنم. دستی به سر و روی گلدانهای تو تراس بکشم و همه غروب را از بالای پشت بام، شهر را نگاه کنم.
نمیدانم چرا اما شادی نازکی دویده زیر پوستم. اتفاق خاصی نیفتاده و من شادم. از آن روزهاییست که همه دنیا توی مهربانی دستهای کوچکم جا میشوند.


