Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سرم آنقدر درد می‌کند که حد ندارد. خاطره‌های بد خیلی توی ذهن من نمی‌مانند اما به گمانم دیشب را هرگز فراموش نکنم. شب بخیر. کاش فردا روز بهتری باشد. آرام‌تر. کم حرف‌تر. دور تر. سر به زیر تر و سخت‌تر ...

+نوشته شده در 8 بهمن 1390 ساعت8:24 PMتوسط بارون | 0 نظر

مرا عهدی‌ست ...

+نوشته شده در 8 بهمن 1390 ساعت7:54 PMتوسط بارون | 0 نظر

به دیوونگیم دل نبندی، بری ...

+نوشته شده در 7 بهمن 1390 ساعت7:50 PMتوسط بارون | 0 نظر

یادم نیست آخرین باری که اتاقم اینقدر مرتب بوده باشد، کی بود. خودم دارم حظ می‌کنم. مانده فقط روی میز را گردگیری کنم. کتری بجوشد و برای خودم چای درست کنم. خدا کند عصر جمعه خوبی باشد. راستی! یادم باشد باید بنزین هم بزنم.

+نوشته شده در 7 بهمن 1390 ساعت2:49 PMتوسط بارون | 1 نظر

بگو چه چاره کنم ...

+نوشته شده در 6 بهمن 1390 ساعت8:35 PMتوسط بارون | 0 نظر

نتیجه همه شادی‌های کوچکی که برایتان نوشته بودم، هق‌هق گریه‌ای بود که توی تاریکی دیشب گم شد. امروز سر کار نرفتم. تصمیم گرفته‌ام اتاقم را مرتب کنم. دستی به سر و روی گلدان‌های تو تراس بکشم و همه غروب را از بالای پشت بام، شهر را نگاه کنم.

+نوشته شده در 6 بهمن 1390 ساعت11:43 AMتوسط بارون | 0 نظر

نمی‌دانم چرا اما شادی نازکی دویده زیر پوستم. اتفاق خاصی نیفتاده و من شادم. از آن روزهایی‌ست که همه دنیا توی مهربانی دست‌های کوچکم جا می‌شوند.

+نوشته شده در 5 بهمن 1390 ساعت7:55 PMتوسط بارون | 0 نظر
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>